نویسنده : سبا
تاریخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ، ﺭﻭﺯﻩ ﺍﻡ
ﺭﻭﺯﻩ ﯼ ﺳﮑــﻮﺗﯿﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﯿﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﻧﺒـﻮﺩﻧﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳـﺤﺮ
ﺩﻟـﻢ ﺭﺍ ﺳﯿـﺮ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﻟﻘﻤﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﯼ ﺣﺴـﺮﺕ !
ﻭ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺫﺍﻥ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎ
ﺍﻓﻄﺎﺭﯼ ﺍﻡ ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺧﺎﻃـﺮﻩ ﯼ ﮔــﺮﻡ
ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘــﻪ ﺍﺕ
ﺭﻭﯼ ﻟﺒـﻬـﺎﯾﻢ ﺑﺎﺷـﺪ .
ﻣﻬﻤــﺎﻧــﯽ ﺧـﺪﺍ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﻣــﯽ ﺷـﻮﻡ !

 
نویسنده : سبا
تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393
هنوز هم دارد! هاهاها

 
نویسنده : سبا
تاریخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393
روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت

عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت

گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...
آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!

 
نویسنده : سبا
تاریخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393

کسی‌که دوستَ‌ش دارم
غزل است.
اسمَ‌ش نه،
چشم‌هایش!

 
نویسنده : سبا
تاریخ : یکشنبه هشتم تیر 1393
یه دفتر بردارید و تا آخر ماه رمضان هر روز صبح به محض اینکه بیدار شدید هیچ کاری انجام ندید و تو اوی اون دفتر هر درد دلی که دارید یادداشت کنید، حتی فحش بدید، هر چييييزی که دوس دارید یادداشت کنید. 

فایده ي این کار رو در آخر بهتون میگم.

 
نویسنده : سبا
تاریخ : سه شنبه سوم تیر 1393
قسم خورده بودم اگه از تو جدا شم ديگه حتي يه لحظه تو فکرت نباشم. . . 

ولي ديدم نميشه نميشه نميشه

که فکرت نباشم نه ديروز و نه امروز و نه فردا و همييييييييشه

 
نویسنده : سبا
تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393
گاهی باید"نبخشید"،کسی راکه بارهااورابخشیدی و"نفهمید"،تااین باردرآرزوی بخشش توباشد!گاهی نباید"صبر"کرد،باید"رها"کردو"رفت"،تابدانندکه اگر"ماندی""رفتن" رابلدبوده ای!گاهی برسرکارهایی که برای دیگران انجام میدهی،بایدمنت گذاشت تاآنراکم اهمیت ندانند! گاهی باید"بد"بودبرای کسی که فرق "خوب و بد"بودنت را نمی داند!آدمها همیشه نمی مانند!یکجادررابازمی کنندوبرای همیشه می روند....

 
نویسنده : سبا
تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393

كوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود !

و انسان با نخستین درد  !

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم !

 
نویسنده : سبا
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 
نویسنده : سبا
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393
 

زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق

نوش جان بايد كرد

                                          contacts icon

 
نویسنده : سبا
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393
تو مرا ياد کني يا نکني
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفي نيست
اما
نفسم مي گيرد
در هوايي که نفس هاي تو نيست !

                                                                                                                            

 
نویسنده : سبا
تاریخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393
امروز بهترین روز بود در کنار تو..

به امید لحظه مشترک شدن..

 
نویسنده : سبا
تاریخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393
دلم تنگه، تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن...

 

 
نویسنده : سبا
تاریخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393
تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم میشه تو بغض و درد

تو بارون مگه میشه عاشق نشد

تو بارون مگه میشه گریه نکرد

مگه میشه بارون بباره ولی

دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه

چه زخم عمیقی توی کوچه هاست

که بارون یه شهرو به خون می کشه

تو هرجای دنیا یه عاشق داره ،با گریه تو بارون قدم میزنه

خیابونا این قصه رو میدونن ، رسیدن سر آغاز دل کندنه

هنوز تنهایی سهم هر عاشقه

چه بارون تلخی داره زندگی

با یه باغی که عاشق غنچه هاست

چجوری میخوای از زمستون بگی

….

یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست

که آدم رو از ریشه میسوزونه

هر عشقی تموم میشه و میگذره

ولی خاطرش تا ابد میمونه

گاهی وقتا یه جوری بارون میاد

که روح از تن دنیا بیرون میره

یکی چتر شادی شو وا میکنه ،یکی پشت یه پنجره میمیره

 
نویسنده : سبا
تاریخ : شنبه سی ام فروردین 1393

سحر ندارد این شب تووو  مرا به خاطرت نگه داااار

 مرا به خاطرت نگه داااار

 
نویسنده : سبا
تاریخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393
راستييييي میدونی چيهههه???

من خيييلي شرمندت شدم. روز شماری کردم واسه تولدت اما تاریخ از دستم در رفت و فراموش کردم....

خيييييلي معذرت ميخواااااام...

تولدت مباااااااااارک عزيييييزم❤💋💏💋

 
نویسنده : سبا
تاریخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393
چراااا رفتی چرااا ، من بی قراااارم

ز سر سودای آغوش تو دااارم


 
نویسنده : سبا
تاریخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393
نسیم خاک کوی تو بوی بهار میدهد

شکوفه زار موی تو بوی بهار میدهد

چو دسته های سنبل کنار هم فتاده ای

به روی شانه موی تو بوی بهار میدهد

چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی

سپیدی گلوی تو بوی بهار میدهد

تو ای کبوتر حرم ترانه های صبحدم

بخوان که های و هوی تو بوی بهار میدهد

برای من که جز خزان ندیده ام در این جهان

بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد